شعر + دلنوشته + عکس + آقایون و خانوما + دانستنی ها + اخبار

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصویر جغد زیب تن این خراب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط هیچ کس | 

                    

شعر زیر یکی از زیباترین و بامفهوم ترین شعرهای سهراب است

امیدوارم که لذت ببرید

 

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
 هوای باغ از من می گذشت
اخ و برگش در وجودم م یلغزید
 ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
 گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
 همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
 راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
 انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
 و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هیچ کس | 

از سهراب سپهری

                                      

گیاه تلخ افسونی
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
 و در ایینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم
در چشمانم چه تابش ها کهنریخت
 و در رگهایم چه عطش ها که نشکفت
آمدم تا تو را بویم
 و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روانخوبم می ربود
چه رویاها که پاره نشد
و چه نزدیک ها که دور نرفت
و من بر رشته صدایی ره سپردم
 که پایانش در تو بود
 آمدم تا تو را بویم
 وتو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
دیار من آن سوی بیابان هاست
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
 هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
 و من تنها شدم
 چشمک افق ها چه فریب ها که به هنگام نیاویخت
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد
 آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس اینهمه راهی که آمدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط هیچ کس | 

 درسرای ما زمزمه ایدرکوچه ما آوازی نیست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است
اینجا ای همه لب ها لبخندی ابهام جان را پهنا می دهد
پرتو فانوس ما در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است
 ستون های مهتابی ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است
 اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده ای ما را از آستانه ما بدر برده است
ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟
 ای همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم
ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد
 کنار نرده مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید
 در چه دیاری ایا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید ؟
ای همه همسایه ها در خورشیدی دیگر خورشیدی دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس | 

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس | 

آدرس وبلاگی که شعر پست قبلی را از آن استفاده کرده بودم.

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط هیچ کس | 
 

arbain.jpg

از همه علاقه مندان به شعر معذرت می خواهم که نتونستم یه ماهی رو آپ کنم ولی با این شعر زیبا انشاا... جبران می شه

بی پاسخ

 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط هیچ کس | 

 سهراب سپهری

در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خاک سپردند
 

 

 


   
   

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست
 


شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

بعد از یک ماه و چند روز دوری از خانواده و محیط کوچه و محله و بر و بچ دیروز ساعت ۹ صبح وارد کاشان شدم.دوستانی بهتر از برگ درخت را که در طول دوره پیدا کرده بودم را به ناچار ترک گفتم.روزهای خوبی بود که اگر چه پر از درس و هیجان امتحانات بود اما بسیار شیرین گذشت... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط هیچ کس | 

بقیه شعر سهراب که قول داده بودم

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

 پدرم پشت زمانها مرده است

 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد

 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟

 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

پدرم نقاشی می کرد

تار هم می ساخت تار هم میزد

خط خوبی هم داشت

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود

 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب

 آب بی فلسفه می خوردم

 توت بی دانش می چیدم

 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

فکر بازی می کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

 یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها

 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر

 من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

 من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

 تا ته کوچه شک

 تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

 بقیشو بعدن می ذارم.بقیش واقعا قشنگه.پست بعدی انشاء الله دوشنبه آینده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط هیچ کس | 

 

این شعر رو گذاشتم اگه حال نداریند تایپ کنیند از این استفاده کنیند


صدای پای آب

اهل کاشانم 

 روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی

مادری دارم بهتراز برگ درخت

 دوستانی بهتر از آب روان

 و خدایی که دراین نزدیکی است

لای این شب بوها پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 


 من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه مهرم نور

 دشت سجاده من

 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

 همه ذرات نمازم متبلور شده است

 من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

پی قد قامت موج

 کعبه ام بر لب آب

 کعبه ام زیر اقاقی هاست

 

 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشنی باغچه است

 اهل کاشانم

 پیشه ام نقاشی است

 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی چه خیالی ... می دانم

پرده ام بی جان است

 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است


 بقیه شعر که خیلی قشنگ تره تو پست بعدی می ذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط هیچ کس | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
با درس و دورسکی
می گذرانم وقتم را
وبه یک لطف نظر از شما
دوست عزیز
خوش کنم حالم را

نوشته های پیشین
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
آبان 1392
مرداد 1392
فروردین 1392
مرداد 1390
تیر 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آرشیو موضوعی
شعرایه خودم
مریم حیدر زاده
شعرهای سهراب سپهری
دلنوشته ها
عکس های عاشقانه
تاریخچه پرچم ایران عزیز
سايتي براي افزايش آمار بازديد
برچسب‌ها
سهراب (1)
سپهری (1)
کاشان (1)
زیباترین شعر (1)
مفهومی ترین شعر (1)
پیوندها
بدرستیکه معشوقه من بالاییست
نگاهی تازه به زندگی
دوستت دارم ها چه کوتاهند
وبلاگ مذهبی
فقط عشق است پرسپولیس
صدیقه(اجتماعی)
مریم(داغ و دیدنی)
بده دستاتو تا با هم کلبه بسازیم
حرف حساب(نری ببینی نصف عمرت به فناست)
به نام انکه اگر حکم کند ما محکومیم(مهسا)
عشق زیباست(مجتبی)
نادرترین غزل(دوستداشتنی ترین دوست داشتنی)
مرد تنهایه شب
هستی
منتظر(محمد رضا منصوری)
nime shab be kheiyr
در انتظار خوشبختی
باران بهاری
اولین غم من...آخرین نگاه توست...
یک تو این دنیایه شلوغ
دفاع از حقوق زنان
ستاره های سربی
يادداشت هاي ناتمام(طاهره)
سايه پارينه سنگي
دختر پاييز***پاييز زيبا
ناهيد
حنا
خاطرات آبي
بچه هاي شيراز
آيا هنوز هم خنده هايت طنين ترانه هاست
السلام علیک یا عشاق
دلتنگ تر از هميشه
آواي شب در دلها
خاطرات يك عاشق
هميشه تنها(پريا)
سرمه دوزی و دوختهای تزیینی(نلی1)
آموزش زبان فرانسه(نلی2)
طرفه ( بزرگترين وبلاگ ادبي ايران)
منتظر(محمدرضا منصوري)
يابنده خوشبختي(زهره)
دلنوشته هاي سميرا
ذكر(مهدي)
بهار پاييزي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM