بعد از تو از مریم حیدرزاده

سلام دوستان

آغاز سال تحصیلی رخداد بسیار بزرگی در زندگی هر انسانی است و رسیدن به قله های مرتفع خوشبختی بستگی به راهی دارد که در این رخداد طی خواهد شد

این رخداد مهم را به شما تبریک می گم و امیدوارم که سال تحصیلی خوبی داشته باشید

با یه شعر از مریم حیدر زاده در خدمتتون هستم..شعر قشنگی اگه قشنگ بخونیش!!!!

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
 و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

یک تمنای بند

سلام دوستان

امیدوارم حال همتون خوب باشه.از اینکه به وبلاگم سر می زتید ممنون.راستش حرفای زیادی تو دلمه که برا گفتنش وقت زیاد و آدم با حوصله می خوام.حرفهای من حرفهایه یه عاشق یا یه آدم درمونده نیست.حرفایه کسیه که از این جامعه بی بند وبار خسته شده و دنبال یه راه حل می گرده تا پسرا رو از یه طرف و دخترا رو از یه طرف دیگه نجات بده.دیروز که با دوستم رفته بودم دانشگاه علمی کاربردی تا ثبت نام کنه دیدم ای بابا.خیلی وضع خرابه.یه دختر چادری اونجا پیدا نشد.خدا به داد پسرایی برسه که اینجا می خواند درس بخونند.مگه میشه اینجاها با این وضع درس خوند.احتمالا تمام دانشگاههای غیر دولتی اینجوریه.آخه فکر می کنند چون دارند ترمی خداتومن پول می دهند باید آزاد باشند و اینجوری بچرخند.بدون هیچ محدودیتی.خدا رو شکر که اونجاها درس نمی خونم.حالا به نظر شما چی باعث چنین رفتاری میشه.خدا رو شکر دانشگاه ما اینجوری نیست.بقیه حرفام که خیلی زیاده رو اینجا نمی زنم.اگه یه وقتی یه جایی تو یه رومی برای چت یا وویس اومدیند و من بودم با هم بحث می کنیم.

شعر زیر از مریم حیدر زاده تقدیم به دلایه عاشق

 

بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم


بیا پناه کبوتر طیبی چلچله باشیم


بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم


برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم


بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم


بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم


بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم


بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم


بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم


بروی دفتر دل ها رز امید بکاریم


بیا زلال بمانیم مثل برکه و باران


و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران


بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم


برای غربت گنجشک آشیانه بسازیم


بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را


و تا افق برسانیم دست سبز دعا را


 

 

 

وقتی که عاشقم شدی

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

 
 تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود


 تنگ بلوری دلت درست مث دل من


 کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود


 وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی


 توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود


 چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم


 که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟


 تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید


 راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود


 دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات


 قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود


 یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و


 اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود


تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی


 عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود


نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی


 کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود


 قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت


 کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود

سلام به همه دوستایه گل خودم.نماز روزه هاتون قبول

بعد از یه ماه و خورده ای و مشکلاتی که داشتم و به امید خدا کم کم داره رفع می شه تونستم بالاخره بیام نت و وبلاگ رو به روز کنم.با یه شعر از مریم حیدر زاده شروع کار دوباره وبلاگم رو آغاز می کنم تا شاید شعرش به دل های شما هم و به حال و هواتون نزدیک باشه.

ماه رمضونی منو یادتون نره

 

کاش می شد (مریم حیدر زاده)

کاش می شد

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
 در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
 پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

تنها توقع(مریم حیدر زاده)

تنها توقع

 

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه
من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه
من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه
تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه
 من چه جوری واست بگم بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره
 اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه
آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی
مردن که از عاشقیه یک دفه نیست که کم کمه
من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی
 زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
 می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟
می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه
رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن
قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه
شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه
حق با تو ا تو راست می گی غمت همیشه پیشمه
دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو می کنن
 یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه
تو می ری و اسم من و از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه
 چشمای روشنت یه کم کاشکه هوای من رو داشت
 تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه

ببین خدا رو خوش می یاد (مریم حیدر زاده)

ببین خدا رو خوش می یاد

 اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن
 می خوای بری نگاه بکن ببین گلا تب ندارن
 ببین خدا رو خوش می یاد دنیا رو از هم بپاشی
 خدا رو خوش میاد که تو دیگه پیش من نباشی
ببین خدا رو خوش میاد که عشق من بی خونه شه
 دیوونته دلم می خوای بیشتر از این دیوونه شه
ببین خدا رو خوش میاد من بمونم بدون تو
می خوام تمومش بکنم زندگی رو به جون تو
ببین خدا رو خوش میاد اما گناه تو چیه
چرا توی عاشقیا یکی همش ناراضیه
 بازم باید آب بریزم پش تو چون مسافری
ما بدون منتظره اینجا همیشه شاعری

از مریم حیدر زاده

حدس

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
                                                              و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای 
                                                              ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
                                                              و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
                                                               هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
                                                               تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
 و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت 
                                                              که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

این شعر برای این هفته از مریم حیدر زاده انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد

 

کاش می شد سرزمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیمشامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

 

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

 

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

 در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

 پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد

 

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها راساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را

سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غمدیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع باس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق

آن گل گم گشته را پیدا کنم
 

 کل شعرایه مریم حیدر زاهد رو اینجا ببینیند

 http://www.avayeazad..com